مـــــــــــــرگ تدریجی من
کجای زندگیتم؟؟
 
 
جمعه 8 شهریور 1392 :: نویسنده : علی
زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود .

ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد: مواظب باش ،

مواظب باش ، ...
یه کم بیشتر کره توش بریز ... وای خدای م ن، خیلی زیاد درست کردی ...
حالا برش گردون ... زود باش باید بیشتر کره بریزی ...
وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم ؟؟؟
دارن می‌سوزن مواظب باش ، گفتم مواظب باش !
هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمی‌کنی ... هیچ وقت !! برشون گردون ! زود باش ! دیوونه شدی؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی ؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی ... نمک بزن ... نمک ...

زن به او زل زده و ناگهان گفت : خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده ؟!
فکر می‌کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم ؟

شوهر به آرامی گفت: فقط می‌خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می‌کنم، چه بلائی سر من میاری .




نوع مطلب : خــــــخخ، 
برچسب ها : تخم مرغ، زن و شوهر، رانندگی،
لینک های مرتبط :




درباره وبلاگ


روند کار وبلاگ عوض شد... از شادی و جوک به غم و مرگ.
آره
نبود یه نفر زندگیو هلاک میکنــــــه


مدیر وبلاگ : علی
نویسندگان
نظرسنجی
کدوم نوع مطلبو دوس دارین؟








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic